مهد گلپیرا
امروز محمد سبحان را گذاشتم مهد . چندین وقته دنبال کسی هستم که محمد را در خانه نگه دارد اما کسی پیدا نشد . برای همین در پرس و جو ی یک مهد خوب شدم . دیروز همکارم مهد گلپیرا را به من معرفی کرد . رفتم یک سری به مهد زدم . محیطش خوب بود با مدیر مهد صحبت کردم و قرار شد امروز ببرمش .
خیلی نگرانم و دلشوره دارم . خدایا کمک کن .در مسیر خونه تا محل کارم حواسم به هیچ چیز نبود ، نمی فهمیدم دارم کجا میرم فرمان ماشین گهگاهی جاهایی هدایت می کردم که بعدش می گفتم چرا از این مسیر اومدم .....
خدایا فرزندم را به خودت سپردم ... یا صاحب زمان ...
از صبح فقط دارم زیر لب آیه های قرآن را می خوانم تا آرام شوم .... نمی دانم چرا پشت میز کارم داره اشکام میریزه ، یه حس غریب دارم .
امروز میترا خانوم شیفت صبح سرکارن . عمه جان ! مهدی جان خوش به حالت کنار مامانی هستی . تا امروز مادر عزیزم از محمد سبحان نگهداری می کرد . مادرم هم مهدی و هم محمد سبحان را با هم نگه میداشت .( مادرم یک دنیا ممنون شما هستم ) . مادرم هیچ وقت چیزی نگفت که از این بابت خسته شده و با نهایت دلسوزی هر دو نوه خود را نگه میداشت و می گفت من اجازه نمی دهم بچه ها را مهد ببرید . اما دیگر خودم سختی نگه داشتن دو بچه همزمان را میدیدم . برای همین به دنبال پرستار خوب و یا مهد خوب بودم .




مهد گلپیرا
